براي متولد 26 آذر
مي خواهم برايت نامه اي بنويسم كه مثل هيچ نامه اي نباشد
و برايت زبان تازه اي خلق كنم زباني هم اندازه ي تنت
و مساحت عشقم
مي خواهم از صفحه هاي لغت نامه سفر كنم
و از دهانم مرخصي بگيرم
از گشتن زبانم خسته ام
دهان ديگري مي خواهم
كه هر وقت خواست
بتواند به درخت گيلاس يا چوب كبريت تبديل شود
دهاني كه كلمات از آن
چون پري هاي دريايي از امواج
و كبوترها از كلاه شعبده بيرون بريزند
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
انگشت تازه مي خواهم
تا طور ديگري بنويسم
از انگشتاني كه طولشان تغيير نمي كند
از درختاني كه نه بزرگ مي شوند و نه مي ميرند
بدم مي آيد
انگشت تازه مي خواهم
تا براي محبوبم پيراهني از شعر ببافم
و برايش الفبايي كشف كنم
متفاوت با الفباي تمام زبان ها
الفبايي از هارموني باران
از غبار هاله ي ماه
از اندوه ابرهاي خاكستري
و درد برگ هاي بيد
زير چرخ هاي ارابه ي آذرماه
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
نوشتن تنها چيزي است
كه برهنه ام مي كند
وقتي حرف مي زنم
بعضي از لباسهايم هست اما وقت نوشتن...
رها، سبك
گنجشك قصه ها كه وزن ندارد
وقت نوشتن رها مي شوم از تاريخ از نيروي جاذبه
سياره اي چرخان مي شوم
در هاله، چشمانت
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
پيش از ورود من به سرزمين دهانت
لبهايت گلي سنگي بودند
جامي خالي از شراب
دو جزيره ي منجمد در درياهاي شمالي...
روزي كه به زمين دهانت رسيدم
همه ي مردم شهر بيرون آمدند تا مرا با گلاب بشويند
و زير پاهايم قاليچه ي سرخ پهن كنند
تا با شاهزاده بيعت كنم!
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سلام...بي اجازه...نام كاربري...كلمه عبور...ورود...و پست مطلب جديد...ببخش
و برايت زبان تازه اي خلق كنم زباني هم اندازه ي تنت
و مساحت عشقم
مي خواهم از صفحه هاي لغت نامه سفر كنم
و از دهانم مرخصي بگيرم
از گشتن زبانم خسته ام
دهان ديگري مي خواهم
كه هر وقت خواست
بتواند به درخت گيلاس يا چوب كبريت تبديل شود
دهاني كه كلمات از آن
چون پري هاي دريايي از امواج
و كبوترها از كلاه شعبده بيرون بريزند
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
انگشت تازه مي خواهم
تا طور ديگري بنويسم
از انگشتاني كه طولشان تغيير نمي كند
از درختاني كه نه بزرگ مي شوند و نه مي ميرند
بدم مي آيد
انگشت تازه مي خواهم
تا براي محبوبم پيراهني از شعر ببافم
و برايش الفبايي كشف كنم
متفاوت با الفباي تمام زبان ها
الفبايي از هارموني باران
از غبار هاله ي ماه
از اندوه ابرهاي خاكستري
و درد برگ هاي بيد
زير چرخ هاي ارابه ي آذرماه
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
نوشتن تنها چيزي است
كه برهنه ام مي كند
وقتي حرف مي زنم
بعضي از لباسهايم هست اما وقت نوشتن...
رها، سبك
گنجشك قصه ها كه وزن ندارد
وقت نوشتن رها مي شوم از تاريخ از نيروي جاذبه
سياره اي چرخان مي شوم
در هاله، چشمانت
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
پيش از ورود من به سرزمين دهانت
لبهايت گلي سنگي بودند
جامي خالي از شراب
دو جزيره ي منجمد در درياهاي شمالي...
روزي كه به زمين دهانت رسيدم
همه ي مردم شهر بيرون آمدند تا مرا با گلاب بشويند
و زير پاهايم قاليچه ي سرخ پهن كنند
تا با شاهزاده بيعت كنم!
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سلام...بي اجازه...نام كاربري...كلمه عبور...ورود...و پست مطلب جديد...ببخش
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:17 توسط سيد جعفر
|
پایان قصه های بهاران مبارک است/آغاز فصل سرد زمستان مبارک است/این رای ها که رمز فرج را نشانه رفت/بر حلقه های فکری پنهان مبارک است/آمد دوباره موسم نسیان آن امام/این موج خشم و حمله به ایمان مبارک است/شب های تار و کلبه بی نور مومنان/منع سخن ز حجت یزدان مبارک است/اما حقیقت است امامی که غائب است/شاهد میان خیل شهیدان مبارک است