...بعد یکباره فکری به کله ام زد.

گفتم: "نیگا کن. من یه فکری کردم. علاقه داری بزنیم از اینجا بریم؟ من می گم باید رفت. کاری که می کنیم اینه که فردا صبح سوار میشیم میریم ورمونت، ماساچوست و تمام اون طرفا. ملتفتی؟ اون طرفا خیلی خوش منظره است. جدا جای قشنگیه."

من هر قدر که راجع به این موضوع بیشتر فکر می کردم بیشتر به هیجان می آمدم. دستم را دراز کردم و دست سالی را گرفتم. عجب آدم احمقی بودم. به او گفتم:" جدا میگم. ما توی مهمونخونه های ییلاقی اونقدر می مونیم تا پول هامون ته بکشه. بعد، موقعی که پولهامون ته کشید من میرم یه جایی کار گیر میارم  اونوقت میتونیم در یه جایی که جوب آبی داشته باشه، زندگی کنیم، و بعدها میتونیم با هم ازدواجی، چیزی بکنیم!  موقع زمستون من هیزم منزلمونو خرد میکنم. به خدا قسم خوب می تونیم اونجا خوش باشیم! بگو ببینم، تو نظرت چیه؟ میای با من یا نه؟ خواهش می کنم!"

سالی گفت: " همچی کاری از دست تو برنمی آد" ظاهرا خیلی اوقاتش تلخ شده بود. او گفت: نمی تونی. اولندش که ما هنوز بچه ایم. و در ثانی هیچ وقت فکرشو کردی که اگه پولمون تموم شد و تو کاری گیر نیاوردی، چی کار می خوای بکنی؟اون قدر باید گشنگی بکشیم تا بمیریم. اصل موضوع خیلی رویاییه حتی اونقدر که ..."

"هیچ هم رویایی نیست. حتما کاری گیر میارم. فکر اینو نکن. نبایست فکر این موضوع را کرد. خوب چی میگی؟ دلت نمیخواد با من بیای؟ اگه دلت نمیخواد بگو نه."

سالی گفت: "موضوع این نیست. اصلا این نیست." داشت یواش یواش از او بدم می آمد. " برای این کارا هنوز یه عالمه وقت داریم- برای همه کارها. یعنی بعد اینکه تو دانشگاه رفتی و اگر ما با هم ازدواج کردیم یه عالمه جاهای عالی هست که میشه رفت دید. تو تازه..."

من گفتم: "نه، نیست. هیچ هم یه عالمه جاهای عالی نیست. وضع کاملا عوض میشه." دوباره داشتم دلتنگ و غصه دار می شدم. بعد از اینکه به دانشگاه برم دیگه یه عالمه جای عالی پیدا نمیشه. گوش هاتو واز کن. وضع کاملا عوض میشه. باید چمدونامونو بگیریم دستمون و با آسانسور بریم پایین. بایست به همه تلفن بزنیم و ازشون خداحافظی کنیم و از مهمونخونه های وسط راه براشون کارت پستال بفرستیم. من توی یکی از اداره ها کار پیدا می کنم و حسابی پول در میارم، و برای رفتن سر کار سوار تاکسی ها و اتوبوس های خیابان مادیسون میشیم، روزنامه میخونیم، و همیشه بریج بازی میکنیم، به سینما میریم و فیلمهای چرند و برنامه های آینده و فیلم های خبری می بینیم. نه، اصلا اوضاع اینطور نمیمونه. تو اصلا نمیفهمی من چی دارم میگم.

"ناطور دشت"