تو دوران قبل از تهران اومدنم خیلی از مفاهیم برام قابل درک نبود. مثلا همیشه تو کتابهای مدرسه از گردش سال و بهار و زمستان میخوندیم که نشانه از حیات و ممات بعد قیامت اند و ....اما بخاطر اینکه همش جلوی چشمام رو درختهایی مثل نارنگی و پرتغال و مخصوصا نارنج گرفته بود اصلا معنی بهار و پاییز رو نمیفهمیدم خصوصا اینکه تو تو آمل و در تمام ماه ها هم بیشتر روز ها هوا بارانی بود!

اولین زمستانی که تهران دانشجو شدم تو خوابگاه 13 ابان خیابان وصال؛ چقدر خاطره انگیز بود. با هم اتاقی های خوبی مثل یوسف و محمد و شمس الدین که تا آخر 4 سال هم هم اتاقی موندیم. یک روز صبح که احتمالا آخر هفته بود خیلی اتفاقی نگام افتاد به پنجره و سفیدی برف عجیب منو گرفت.(اگه یادتون باشه برف بی سابقه سال 86 چه بحرانی را درست کرد مخصوصا تو شمال کشور). جالبتر اینکه یوسف چقدر از این تعجب من تعجب کرده بود! که تو منطقه ما (تبریز) که یبشتر سال هیمنطوره.

تو دوران قبل از تهران اومدنم (که ای کاش هیچوقت نمی اومدم) مفهوم آسمون پرستاره برام به یه بحران معنایی! تبدیل شده بود. 90 درصد ایام سال که ابری و بارونی باشه طبیعیه که چ بلایی سر دل و دماغ آدم میاره. بهمین خاطر هم چند باری که قبل از دانشگاه با خانواده مشهد می رفتیم، زیر آسمان خوابیدن برا من می شد همه دنیا. همه آرزو ها. زیر اونهمه ستاره که نگاهم رو میخکوب می کرد و حواسم دیگه به هیچ چیز دیگه ای نبود.

زندگی من به قبل و بعد تهران اومدن تقسیم میشه و بهیمن خاطر همه مسائل رو از این زاویه می بینم! الان که دارم این کلمات رو مینویسم، چند ماهه آمل نرفتم اما خیلی عجیبه که اصلا دلتنگ شهرم نشدم. نمیدونم چرا. یعنی هیچ چیزی نیست که منو به اونجا بکشونه؟ چند شب پیش بعد هفته ها خواب دیدم که جلوی بیشتر فامیلهام اعم از دایی و عمو و خاله و مادربزرگ و روح پدربزرگ! و پدر و مادر و مجید و مجتبی و مهدی و مریم و مصطفی و ... ایستادم و دارم داد میزنم که توبه نمی کنم...!

.

.

این روزها برا من روزهای زندگیه. از کارکردن با همکارام لذت میبرم. محیط های دلنشین و آدمهای دوست داشتنی تر...

این روزها دوستی علی برا من حکم دوستی امیرحسین 5 سال پیش رو داره. دقیقا و بدون هیچ اختلافی. هر چند که سرنوشت این یکی هم به سرنوشت اون کی! محتومه... مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد.

...................................
یه عکس از سال 86