-زندگانی، حیدر؛ زندگانی! باور می کنی که دلم می خواهد که به جوانی تو باشم؟ جوانی، برادر؛ جوانی. جوانی و زندگانی. غنیمت بدانشان، حیدر. حالا که فکرش را می کنم، می بینم که همه اش، سر تا پایش، هر کار کرده ام و هر کار که خیال داشته ام بکنم، همه اش برای زندگانی بوده. به عشق زندگانی بوده. زندگانی، حیدر! نعمتی است زندگانی، حیدر. نعمتی است که فقط یکبار به دست می آید و همان یکبار فرصت است که قدرش را بدانیم. نه گمان کنی که خود را باخته ام. نه برادر، خود را نباخته ام. کار من اول با ناچاری سر گرفت، بعد از آن با غرور دنباله یافت، چندگاهی است که با عقل حلاجی اش می کنم و در این منزل آخر هم خیال دارم با عشق تمامش کنم. این آتش همه گیر نشد، حیدر. اگر همه گیر شده بود تو را رها نمی کردم. در من چیزی کم بود و در این زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و این زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم، یا زود. هر چه بود بموقع نیامدیم. گذشت و بهتر که می گذرد. هر طلوع غروبی دارد، هر جوانی پیری ای دارد و هر پیری مرگی. درخت بارآور هم تمام فصل های سال را نمی تواند سبز بماند. حالا دیگر برو حیدر..

"کلیدر"/محمود دولت آبادی