چنین است شاید که گل، در سرما نیز تواند بروید. دلمردگی و درماندگی، کی پیشگیر عشق بوده است؟ سرشت آتش، زبانه زدن است و سرشت خون، روان بودن. آنچه را که بند و شمشیر نتواند جلو ببندد، غم شکنبه کی تواند؟ هرگز. مارال دل به دریا داده بود؛ پروای رسواییش، نی! خود به باد سپرده چشم پرهیز فرو بسته و بند دل گشاده بود. در بند و گره تا کی؟ بگذار بر جهانی آشکار شود. اگر این گناه است، آتش خوشتر. گو جهنم را داغ تر کنند. کنده زنجیری. سر، هوای شوریدن دارد. دیوانه به بازار!