متن زیر بخشی از کتاب خوندنیه "قطار به موقع رسید" اثر هاینریش بل هست. گفتگوی دو شخصیتی که خیلی اتفاقی سرنوشتشون به هم گره خورده و اینجا، آندره آس، سرباز آلمانی که بهش الهام شده تا چند ساعت دیگه میمیره، داره از خاطراتش میگه. اینکه مکان گفتگو کجاست، مهم نیست!

.

.


اولینا با خودش فکر می کند دوستش دارم، دوستش دارم...

آندره آس به آهستگی می گوید:"پدرم، پدرم به دنبال یک جراحت سخت که تا سه سال بعد از جنگ گریبانش را گرفته بود مرد. وقتی مرد، یک سالم بود.مادرم هم طولی نکشید که رفت دنبال او.چیز بیشتری در این مورد نمی دانم. همه چیزها را روزی برایم تعریف کردند که قرار بود به من بگویند زنی که همیشه او را مادر خودم می دانستم، اصلا مادرم نیست. من پیش خاله ام که زن یکی از وکلای دعاوی شده بود، بزرگ شدم. این مرد درآمد فراوانی داشت، پول هنگفتی درمی آورد، ولی ما عجیب فقیر بودیم. شوهرخاله الکلی بود. از نظر من این دیگر از بدیهیات بود که بعدها وقتی مردهای دیگری را شناختم، یعنی پدرهای رفقایم را، با خودم گفتم این ها اصلا مرد نیستند. مردهائی که هر شب مست نمی کردند و صبح ها سر میز صبحانه صحنه های هیجان انگیزی راه نمی انداختند، مفهومی بود که از نظر من وجود نداشت، همانطور که قهرمانان سویفت می گویند:"چیزی که هیچ نیست". فکر می کردم ما دنیا آمده ایم تا زیر بار نعره و فریاد برویم، با مامورین اجرای دادگاه دست به گریبان بشویم، با کاسب ها بگومگوهای وحشتناکی داشته باشیم و از جائی نسیه بگیریم. خاله ام نابغه بود، نابغه نسیه گرفتن! وقتی که دیگر هیچ جا بارقه امیدی نبود، ساکت ساکت می شد.... بعد یک قرص پره ویتین می انداخت بالا و یکدفعه می زد به چاک، و وقتی برمی گشت با پول برمی گشت و من خیال می کردم مادر من است. و این غول بی شاخ و دم بادکرده خرس گنده را که رگ های صورتش ورم کرده بیرون زده بود، مرد نجیبی می دانستم که من را پس انداخته. ته چشمش زردی می زد و از گلویش بوی مهوع آبجو می آمد. درست بوی آت اشغال گندیده می داد. خیال می کردم پدرم است. ما در یک ویلای مجلل زندگی می کردیم، کلفت داشتیم و همه چیز، ولی خاله اغلب دیناری ته جیبش نداشت تا بتواند یک تکه راه را با مترو برود. و شوهرخاله بنده وکیل سرشناس کله گنده ای بود".

وقتی آندره آس بلند می شود که مجددا گیلاس ها را پر کند، ناگهان می پرسد: "حوصله ات سر نرفت؟"

و اولینا نجوا کنان می گوید: "نه جانم، بگو باز هم بگو".

فقط دو ثانیه وقت لازم بود که آندره آس گیلاس های پایه بلندی را که روی میز عسلی بود دوباره پر کند، اما اولینا دست ها و صورت کشیده رنگ پریده او را می بیند و با خود فکر می کند آن وقت ها که پنج سال، شش سال یا سیزده سالش بوده، پشت میز صبحانه چه شکل و شمایلی داشته؟ می تواسنت خوب در ذهنش مجسم کند که این مرد مشروب خور چاق و چله چطور مربا را کنار می زند و فقط سوسیس می خورد. این ها وقتی مشروب خورده اند، فقط سوسیس می خورند و بس و آن زن احتمالا عاطفی و شکننده، و این پسر کوچک رنگ پریده در کنارش ، این قدر خجالتی که از ترس جرات غذا خوردن ندارد و هر چند دود غلیظ سیگار برگ در گلویش گیر کرده و می خواهد سرفه کند، چون وکیل دعاوی کله گنده از شنیدن صدای سرفه بچه عصبانی می شود، دل این کار را ندارد...

اولینا می گوید:" خاله ات چه شکلی بود؟ بگو دقیقا چه جور بود؟"

خاله ام خیلی ریزه و ظریف بود."

"شبیه مادرت؟"

"اگر از عکس ها قضاوت کنیم، بله، خیلی شبیه او. بعدها که بزرگتر و عقل رس شدم، همیشه با خودم فکر می کردم اگر او خاله ام را... خاله ام را... بغل کند، این غول گنده سنگین وزن با بوی دهانش و این رگ های بیرون زده صورتش و دماغی که در حال ترکیدن است او را بغل کند، آن وقت خاله ام همه این چیزها را از نزدیک، خیلی، خیلی نزدیک می بیند و علاوه بر آن ها این چشم های زرد مات و همه چیز را از نزدیک می بیند. همین که یکبار به این فکر افتادم، دیگر این تصویر ماه ها دست از سرم بر نداشت و تازه فکر می کردم که او پدر من است و تمام شب خودم را برای پیدا کردن جواب این سوال زجر می دادم: آخر چرا می روند زن این جور مردها می شوند و ..."

آندره آس مدت کمی ساکت می شود و دیگر به صورت او نگاه نمی کند.

"می دانی، وضع اسفناکی بود، وقتی که مریض شد یکدفعه کبد، کلیه ها و قلبش کلا از کار افتاد. برده بودندش مریضخانه و ما با یک تاکسی رفتیم پیشش. صبح یکشنبه ای بود، می خواستند عملش کنند. آفتاب گرم روشنی می درخشید و من فوق العاده احساس بدبختی می کردم. خاله مثل ابر بهار گریه می کرد و مرتب در گوش من می خواند که باید دعا کنم کا به خیر و خوشی روبراه شود. دست بردار نبود و هی این مطلب را تکرار می کرد. من هم مجبور شدم قول بدهم. ولی قولی را که داده بودم، انجام ندادم. نه سال داشتم و می دانستم که طرف اصلا پدر من نیست، و دعا نکردم که کار به خیری و خوشی روبراه شود. خوب از من بر نمی آمد. البته دعا هم نکردم که او خوب نشود. نه، از فکر چنین کاری هم می ترسیدم. اما دعائی هم نکردم که شفا پیدا کند. بی اختیار همه اش به این فکر بودم که به به چه خوب خواهد شد که...بله دیگر، این فکر را می کردم. همه خانه مال ما می شد و آن صحنه های چندش آور از بین می رفت... با وجود این به خاله ام قول داده بودم که برای سلامت او دعا کنم. نتوانستم. همه اش، همه اش به این فکر بودم: خدایا آخر چرا زن این جور مردها می شوند، چرا زن این جور مردها می شوند؟"

اولینا غفلتا وارد صحبت او می شود:" خوب، برای اینکه دوستشان دارند."

آندره آس با بهت و حیرت می گوید:" بله، درست است. تو خبر داری. دوستش داشت، دوستش داشته بود و حالا هم همان طور دوستش دارد. آن پیشترها او طور دیگری بوده، کارآموز وکالت بوده، عکسی هم در دست است که کمی بعد از امتحانات از او برداشته اند. با کلاه مخصوص دانشجویی، می دانی؟ هزار و نهصد و هفت. آن وقت ها ریخت دیگری بوده، اما فقط از ظاهر."

"یعنی چه؟"

"فقط از ظاهر دیگر. فهمدیم که چشمهایش همان چشمهاست. تنها به این گندگی نبود. در همان عکس جوانیش هم وحشتناک بود. اگر جای خاله بودم می توانستم بفهمم که او در چهل و پنج سالگی به چه شکلی خواهد افتاد، و هیچ با او عروسی نمی کردم. و خاله همینطور دوستش داشت، به رغم اینکه طرف اوراق اوراق بود، عذابش می داد، حتی بهش کلک هم می زد. بی هیچ قید و شرطی دوستش داشت. از این دیگر سر در نمی آورم...."

" از این سر در نمی آوری؟"

باز آندره آس با حیرت او را برانداز کرد. اولینا حالا راست نشسته، پاها را آویزان کرده و نزدیک اوست...

با حرارت می پرسد:"از این سر در نمی آوری؟"

آندره آس با حیرت می گوید:"نه"

"باشد.پس نمی دانی عشق چیست."

اولینا به او خیره می شود و آندره آس ناگهان از این صورت جدی و اجساساتی که کاملا دگرگون شده یکه می خورد.

اولینا باز می گوید:"بله، بی هیچ قید و شرطی! عشق همیشه بی قید و شرط است."

و بعد با صدایی آهسته می پرسد:"تا حالا هیچ زنی را دوست نداشته ای؟"...