اتفاق تو نباید می افتاد
پارک ساعی-ساعت چهار و سی و دو دقیقه بعدازظهر
روی نیمکت سنگی پرتی لای درخت ها نشست و ساک دستی اش را گذاشت روی نیمکت. لحظه ای به ساعتش نگاه کرد و بعد با عجله عینکی با شیشه های ته استکانی از جیب کت نخ نما شده اش بیرون آورد و گذاشت روی چشم هاش. دقیقه ای به درخت های سفید خم شده از برف زل زد و بعد انگار چیزی از پشت آسمان بر او وحی شده باشد کاغد سفید تا خورده ای را از جیب ساک دستی اش بیرون کشید و با خودکار قرمزی شروع کرد به نوشتن.
سلام سوفی
نامه هایت دیشب رسید. هر دو با هم. هنوز عادت دو نامه با هم فرستادن را ترک نکرده ای. یا هیچ نامه ای نمی فرستی یا دو دو ا با هم.مرسی. به خاطر نامه ها و آن اس ام اس معرکه امروز صبح و تلفن خوب دیروز بعد از ظهر و سه تا ایمیل دیشب و چیزهای دیگر. مرسی به خاطر همه چیز. من البته هنوز نامه هایت را باز نکرده ام و فعلا هم خیال ندارم آن ها را باز کنم. ایمیل ها را هم باز نکرده ام. شاید بدها آن ها را خواندم، اما فعلا تصمیم ندارم.. منظورم از بعدها زمانی است که بتوانم بخوانم شان. خب، الان نمی توانم. یعنی از باز کردن نامه یا ایمیل یا حتا جواب دادن به تلفن هایت می ترسم. راستش دلم برای خودم می سوزد. این اولین باری است که توی زندگی دلم برای خودم می سوزد.تا حالا خودم را با قساوت تمام آزار داده ام. با قساوت تمام کشته ام؛ با بمب های کوچک و بزرگی که توی روحم جاسازی کرده ام. بمب هایی که وقتی منفجر شده اند تا مدت ها نمی توانستم از جایم تکان بخورم. با عشق های ناممکن و دوست داشتن های شدیدی که از همان اول می دانسته ام راه به جایی نمی برند تا حالا هزار بار از خودم پرسیده ام که وقتی نمی توانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق می شوی؟ نمی دانم توی آن نامه ها و ایمیل ها چه نوشته ای، اما هرچه باشد نمی خواهم بخوانم شان.این طوری راحت ترم. این طوری کمتر رنج می کشم. اگر توی آن ها بمب گذاشته باشی یا گل رز، من نه گل رز را می خواهم نه بمب را. من می خواهم تا آنجه که در توان آدمی مثل من است فراموشت کنم. تو را. چشم هایت را. موهایت را که مدام از لای روسری ات می ریزند توی صورتت. دست هایت را که با آن انگشتری نگین سبز و ساعت فانتزی صفحه بزرگ دخترانه شان دلم را آشوب می کنند. خب، ن خسته ام. خسته شده ام. از عاشقیت و دوست داشتن های شدید. من وامه ای ندارم از اینکه هزاربار اعتراف کنم در برابر معصومیت سپید و روشنی مثل زن درمانده می شوم. می خواهم برای اولین بار چیزی را که دارد توی دلم متولد می شود و هنوز جنین کوچکی است(جنین کوچکی است؟) سقط کنم. اتفاق تو نباید می افتاد و حالا که افتاده است من باید خودم را عادت بدهم به فراموش کردن آن. از هر هزار دختر یکی از آن ها برای من سوفی می شود و من باید تکلیف خودم را ، یعنی تکلیف دلم را با این سوفی ها که با خودشان یک کوه پیدا عشق و هزار کوه ناپیدا اندوه می آورند روشن کنم. لعنت به این دنیاب عوضی بی سر و ته. لعنت با این دنیای هیشکی به هیشکی و هر کی به هر کی که آدم ها حتا برای عاشق نشدن هم اختیاری از خودشان ندارند. این نامه را قبل از اینکه سر قرار بیایی دارم تند تند می نویسم. روی همان نیمکت همیشگی. روی همان نیمکت سنگی که پنج ار رویش نشستیم و تو هر بار به جای نگاه کردن به من زل می زدی به درخت های دور، اما شلیک می کردی توی سینه ام. حالا این نیکت هم اضافه شده است به یکی از چیزهایی که تو در آن ها تجلی کرده ای. این آخرین باری است که با هم روی این نیمکت خواهیم نشست. جنین را که سقط کردم، دیگر روی این نیمکت سنگی هم نخواهم نشست. آدم هایی مثل من همان بهتر که بروند توی بیابان زندگی کنند. جایی که نه چشمانی باشد که شلیک کنند، نه موهایی که بریزند توی صورتی، نه نیمکت سنگی معناداری، نه ...
"سلام."
پسر سرش را از روی کاغذ تا دست های زنی که برابرش ایستاده بود بالا آورد. لحظه ای زل زد به ساعت فانتزی صفحه بزرگی که به مچ کوچک زن مقابلش بسته شده بود، اما هرچه سعی کرد نتوانست چشم هایش را بالاتر ببرد. انگار نیرویی غریب چشم هایش را دوخته بود به آن دست های کوچک رویایی. نگاهش را بازگرداند به کاغد توی دستش و آن قدر به کلمات سرخ توی کاغذ مگاه کرد تا گویی موجی از آب کلمات سرخ را با خودش برد.
پایان قصه های بهاران مبارک است/آغاز فصل سرد زمستان مبارک است/این رای ها که رمز فرج را نشانه رفت/بر حلقه های فکری پنهان مبارک است/آمد دوباره موسم نسیان آن امام/این موج خشم و حمله به ایمان مبارک است/شب های تار و کلبه بی نور مومنان/منع سخن ز حجت یزدان مبارک است/اما حقیقت است امامی که غائب است/شاهد میان خیل شهیدان مبارک است